X
تبلیغات
تنهایی

تنهایی

یه پسرتمام دیوونه

قطره قطره آب شدن

سلام

پست قبلی منو فراموش کنید ناهید خانم داره ازدواج میکنه .. .

دلم میخوادبچه باشم ی بچه ای ک خیلی آروم بودش ب هیچکسی کاری نداشت ب هیچ چیزی جز فوتبال اهمیت نمیداد اما حالا.. .

رفیقایی صمیمیم بهم میگن حسن هنوزدیرنشدش برو جلوماپشتتیم فقط دارن تو دلم بیشترآتیش میکنن شانس آوردم بهش زیاد علاقه نداشتم ولی دوستداشتم زندگیم درکناراون باشه .. .

من دیگه خسته شدم بریدم نمیدونم چیکاربکنم ک درست باشه اینقدرمیدونم ی زندگی برا خودم بسازم ک حسرتشو بخوره.. .

حلا سعی میکنم ب هیچ چیز اهمیت ندم جز باشگاه اما نمیشه .. .

شبای عروسی داداش خونمون بودی ب امیدی صبح زودبیدارمیشدم ک ببینمت

ب امیدی ده میومدم ک ببینمت.. .

ب امیدی محرم میومدم ک ببینمت .. .

....... .....

وقتی باهم بچه بودیم باهم بازی میکردیم .. .همه یادمه ومطمئنم ک یادته دروغ میگی ک یادم نیست.. .

ایــــــــــــــــ خدا عشق ودرخونـــــــه هرکس نبرک لایقش نیست .. .

دوستدارم برم خدمت تنهاباشم خیلی تنها.. .اما حیف ی سال مونده تابرم

ایــــــــــــ خــــــــــــــــدا خـــــــــــــودتــــــــــــــ کــــــــــــمکـــــــــــم کــــــــــــن      بــریـــدم

شاید دیگه نیام ولی سری میزنم هرچند مدت دلم تنگ شده برا قدیما.. ..

داداشا و خواهرای عزیزم ببیخشید ک حوصله هیچ کاری حتی داشتن ی وب خوب من فقط ی وب نازداشتم ک همه تعریفشومیکردن اونم عـــــــــــــــــاشــــــــقـــــــــــ مـــــــــــــــــریم بودش اما دلیتش کردم

دیگه چیزی نگم بهتره جون نمیدونم اصلا چی دارم میگم

ای بوی گل من

 ای قشنگ قناری من

  رفتی وتنهام گذاشتی 

باید برم تو عقد کننیش چیکارکنم؟؟؟

من میرم ولی با مشروب ک مست مست باشم تا ی کاربدی نکنم براش گرون تمام بشه

ای خدا بکش راحتم کن هرچ زودتربهتر


 

بعضی حرفا رو نمی‌شه اس ‌ام ‌اس کرد

نمی‌شه توی چت تایپ کرد

نمی‌شه پای تلفن گفت

نمیشه رو دیواروبلاگ نوشت

بعضی حرفا واسه وقتی‌اند که مخاطب رو بغل کردی..!



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/09/21ساعت 0:3  توسط حسن  | 

لطفا بخونید و نظر بدید مهمه واسم

لطفا تا آخرش بخونید نظرتونو بگید التماس میکنم برا اولین باربهتون

نمیدونم چی بگم دیگه اینجاهم حال نمیده ـــــــــــــــــــــ  ــــــ  ـــ

خیلی حرف دارم ک بگم اما نمیدونم ازکجا شروع کنم برام خیلی اتفاقای خوبی داره میفته ک اصلا فکرشو نمیکردم

من عاشق مریم بودم وبعد اتفاقای ک افتاده آرزوی خوش بختی کردم براش کنارهرکسی هست ب این فکر بودم ک من چی کم داشتم ازاون پسرعمشـــــــ ؟؟

ب این نتیجه رسیدم ک همون موقه من متوجه شدم عاشق شدم اون باپسرعمش رفیق شده بود وهمینطوروقتی بهش گفتم ک عاشقش شده بود چاره ای نداشتم جز فراموشیش

 نمیتونم بگم فراموشش کردم ولی مجبورم ک زیاد بهش فکرنکنم بعد اون بایکی ک رفیق خودش بود رفیق شدم اون عاشقم شدش اما بهش گفته بودم ک عاشقم نشه هرکاری میکردم بیشترعاشقم میشد تا اینکه بعد یک سال چند هفته قبل باهاش تمام کردم هنوز بهم خبرمیرسه ک بهم فکرمیکنه اما من بهش گفتم ک نمی تونم عاشقت بشم  ... .

ی خبر دیگه اینکه بعد عید دیگه برا خودم جدا کارمیکنم ... .

ی خبردیگه اینکه دخترپسرعموی بابام البته خانوادها اینقدرباهم خوبیم من صداش میزنم عمو

 ولی چشم ندارم عموی واقعی خودمو ببینم... . خانوادش حالا ک خیلی دوستم دارن وهمین طورخانواده من

حسش نیست ک موضوع های خوبو هم حالا بگم نمیتونم بگم عاشقش شدم ولی بهش فکرمیکنم خیلی وقته ازم کوچیکتره خیلی هم نازه فرصت خوبی پیدا نمیشه ک خوب باهاش ح بزنم اما حدودا بهش گفتم ک دوستدارم اما دوس دخی های قبلا زیرابمو پیشش زدن ک بازمال کسی دیگه نشم هروقت دخترعموم منو میبینه اول خودش سلام میکنه باهم خیلی راحت ح میزنیم تو بچگی باهم خیلی خاطرات داشتیم ازخوب گرفته تا بد ... . اما نمیدونم چرا همیشه خودشو میزنه ب بیخیالی انگار چیزی بهش نگفتم من محرم هرشب میرم ده تا بتونم ببینمش یا فرصتی پیش بیاد باهاش ح بزنم اما نمیشه نمیتونم جلوشو تو جمع بگیرم بهش بگم .. . 

ی کمک چوچولو میخوام ازتون البته نمیدونم کاری ک میخوام بکنم درسته یانه...؟ شایدم یک دفعه بزنم ب دیوونگی ب مادرم بگم 

شما کمکم کنید حداقلش بانظرای خودتون کمکم کنید دخترا حرف همو متوجه میشن

مترسم با یکی رفیق باشه خیلی میترسم

آقا امام حسین مرگ من مشکل منو حل کن بخدا دیگه مثل قبلا نیستم خیلی عوض شدم

 

اشكي كه بي‌صداست پشتي كه بي‌پناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بي‌بهاست شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماست

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/08/28ساعت 0:46  توسط حسن  | 

خاطرات عروسی یکی داداشم

سلام ازهمتون ممنون ک بهم سرمیزدید .

زندگی آدمو خیلی عوض میکنه  من فقط ی چیزمیگم کسی ک عاشق نشدش سعی کنه هیچ وقتی عاشق نشه چون بعد مدتی خیلی بد حالش گرفته میشه من سنم کمه ولی هرکاری بگی یه چوچولو تجربه دارم.من زندگیمودادم بخاطرش.

من حالا تنهایی تنها شدم  توی دنیا ی داداش داشتم ک اونم عروسی کردورفت من اون زمان خیلی خوش حال بودم حداقل میدونستم براچندروزباآرامش زندگی میکنم وقتی داداشمو داشتن داماد میکردن منکه رفتم بهش هدیه بدم ی لحظه آروم بهم گفت داداش انشاالله عروسیتو ببینم ....  خانواده مریم هم بودن جز خودش من ی حالی شده بودم دیگه وقت نکردم سری زدم بیرون رفتم ی جای ک برگشتم رفته بودن دنبال عروس منو بادوستام سری رفتیم برگشتی همه رفتن تو جاده فقط ماشین داداش بودو ما تا سرمحلمون خیلی اذیتشون کردم ک فیلم بردارهم نکرد نامردیوازتوماشین ما فیلم گرفت ک اگه پخش بشه خراب میشه خلاصه ساعت دو یا سه صبح بودش ک ازعقب زدم به تیره برق خواهر زادم رفت به باباش گفتش باباجون دایی مست بودش من با حرفش خیلی خندیدم چون اول مجلس بهم گفتش دایی خوردی گفتم ن عزیزم بعد گفت خوب نخورباشه ؟ گفتم چشم باورتون میشه فقط 6سالشه

ی نقشه بهتون بگم که هم خنده داره هم خیلی حال میده چندتا پاکت بردارین داخل هرکدوم ... . من 500گذاشتم میخواستم کمتربذارم حسابی حالشون گرفته بشه اما وقت نشدش بعد من پاکتاروبستم گذاشتم توماشین داداش بهش گفتم هرکی پل زدش ی پاکت بده اونم هرکی پل زدش ی پاکت داد بعد همه فامیلام ک باهم جمع شدیم گفتم بازکنین ببینین چقدرتوشه گفتن  هستش حداقل 5هزارتومن  ک پاکت دادی بازکردن دیدم همه ب ریاله آخ منو رفیقام خندیدم داشتیم میمردیم ازخنده ولی اونا میمردن ک فریب خوردن ازدست من اونم برا چند بار

شب آخرمجلس بچها اومدن ک میخواستن خراب کنن عروسی رو من متوجه نبودم رفیقام خودشون رفتن سرکوچه دوستم رامین رفت گفت ... . هرکی بخواد مجلسو خراب کنه یکی اومد سمتش زدش دیگه کسی نیومد جلو من یک دفعه فامیل مادرم اومد گفت حسن از کوچتون دعواشدش کارت میکشن برا همدیگه من سری بدو بدو رفتم شانس بدم بابای مریم سرکوچه بود داشت سیگارمیکشید همه روجمع کردم بردم سر ی کوچه دیگه باهاشون حرف زدم همه مست مست بودن فقط منو دوستام ی خورده متوجه کارامون بودیم خلاصه بگم اون شبم گذشتش فردا صبح برا تک تک زنگ زدم تو پاتوق همیشگی باهاشون قرار گذاشتم جالبش اینه همه زدن زیر کاری ک کردن ب یک گفتم چرا پس زیر چشمت کبوده ؟دیگه حرفی نداشت سری پیچوند من فقط ی چیز بهشون گفتم برای تک تکتون جبران میکنم ک بعد با خنده اومدن پیشم داداش شرمنده بخدا نمی تونستیم کنترل کنیم خودمونو


ی جورای خلاصه عروسی یکی داداشم بودش .. .

ღ♥ღ بی معرفت هنوز یک ماه نشدش میخواد برا خودش خونه بخره و بره میگیم چرا میخوای بری میگه مگه من چقدر میتونم تواین خونه باشم باید برم دیوونست خونه خالی بود حالا نشته می خواد زود بره  .

 بچه ک بودم داداش زیرابمو میزد پیش بابا اما بزرگ ک شدم سر باشگام دیراومدن به خونه  نزدیک بود دعوامون بشه ازاون به بعد باهام خیلی خوب شدش هوابموداشت و داره

خدا ممنون ازاینکه ی داداش بهم دادی  


ی جورای خلاصه عروسی یکی داداشم بودش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1391/07/14ساعت 9:43  توسط حسن  | 

یه پسرباکوله باری ازغمها

سلام عزیزان شرمنده خیلی وقته نمیام اما ی روزی میام با ی وب خیلی قشنگ البته هیچ وقت بهترازوب شما نمیشه وقتی اومدم کل داستان زندگیموبراتون میگم البته قبلش قول بدید که نمی خندید 

اگه قول نمیدید نمیگم

زودبرمیگردم ... .
+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/01ساعت 16:32  توسط حسن  | 

خاطرات یه عاشق تنها...

۱۵/۵/۹۰

من دیشب عزیزمو خوب دیدم

من به خدا قول داده بودم که اگه فقط یه باردیگه خوابشو ببینم دست  ازهمه کارام بردارم خواب دیدم نامزدی منو اونه البته فرداش یعنی این با خانواده اش شب قبلش اومده بودن خونمون چون هم محلی هستیم من ازخوش حالی بال درآوردم ولی ازشانس بدم هرکجاکه آرایشگاه  میرفتم بسته بود

خوب بسه دیگه ادامه بی مزه میشه 

 

 

کاش وقتی آسمان بارانیست چشم را با اشک باران تر کنیم ، کاش وقتی که تنها می شویم، لحظه ای را یاد یکدیگر کنیم

  جامه ای بافتم ، تار و پودش از عشق ، خواستم تا به تو هدیه کنم ، لیک دیدم که در آن گوشه باغ ، لاله ای پنهانی با نسیمی می گفت : جامه عشق برازنده هر قامت نیست .

ای آسمان به سوز دل من گواه باش ، كز دست غم به كوه و بیابان گریختم‎ ‎داری خبر كه شب همه شب دور از آن نگاه ، مانند شمع سوختم و اشك ریختم؟

 

 سلام می خوام امشب درمورد۳موضوع حرف بزنم

.

.

۱چطورآدمی هستم .

۲چطورآدمی شدم حالا.

۳بخاطرچه کسی عوض شدم.

من پسری بودم پاک وسالم توی یه جامعه پرازگرگ

اگه تا سال قبل یکی منو می زد می گفتم داداش دمت گرم .

به یه بچه کوچیک نمی گفتم ازاینجاکه هستی یه خورده اون

طرف تربرو.درس خوندنودوست داشتم زندگیمودوست داشتم

وبه طورناگهانی عاشق یه دختری شدم هرچی بگم کم گفتم 

یه پسری بودم به خانواده ام احترام میذاشتم

 

ولی حالا چی شدم  ؟؟؟؟؟؟؟؟

./

./

یه پسری دیونه وعوضی

که ازهرکاری متنفربود حالاهمون کارهاروانجام میده

میخوام یه خاطره بگم

من امسال ازکلاس فرارمیکردم می رفتیم بیرون مدرسه

ازروی دیواره مدرسه می رفتیم بیرون دوستام می رفتن سیگار

می خریدن اینقدربهشون تیکه می نداختم تا بندازنش

ولی حالا خودم س ی گ ا رمی کشم همین امروز صبح

بیدارشدم لباس پوشیدم رفتم بیرون بادوستم رفتیم قلیون سرا

یه خورده اونجادرموردنامزددوستم حرف زدیم

 وهمین طورازکسی که چندساله تمام زندگی منه

بعداومدیم بیرون دیدم سیگاردرآورد ازلبش گرفتم گفتم نکش

جون من یکی دیگه دوستم گفت چیکارش داری بعدبهش گفتم

یایکی برای من آتیش میکنی یااصلانمیکشی تعجب کرد؟ گفت

حسن توسیگارحالت خوشه باخیلی خون سردی بهش گفتم آره

ازاین بهترنمیشم چون حالا پاک دیوونه شدم بعد کشیدم

بعدرفتیم یه جای دیگه یعنی خونه رفیق دوستم یه خورده البته

من چون به عاطفه خواهرعزیزم قول داده بودم یه خورده خوردم 

 بعداومدیم خونه ماتا ۲خونه مابودیم بعددوباره رفتیم پارک

ماموریه پسره رودنبال کرده بودکلی خندیدم بعد

خلاصه ۴ بارتویه روزقلیون کشیدم ویه بسته سیگاردونفری تمام

کردیم وهمین طور یه خورده مشروب هم خوردم .

ازدرس متنفرشدم بخاطراینکه تومدرسه کارای کردم که ۳بار

نزدیک بود اخراج بشم ویه روزنبود کامل سرکلاس باشم اگه یه

زنگ هم توکلاس بودم یادبیرروناراحت میکردم یااینکه داشتم

شعرهای ازخودم رومیز روکتاب دوستام می نوشتم 

یه چاقوخریدم هرجامیرم همرام هست امروزم حالم خوب نبود

دست دوستمو به شوخی شوخی بریدم کلی خون اومد دست

چپ خودمو خودم نگاه می کنم می ترسم ازبس باچاقومثل

نقاشی روش کارکردم

من دیونه شدم فقط بخاطریک نفر٬نفری که حاظرم باتمام زندگی

 خودم عوضش کنم

من اینکارهاروانجام میدم بخدا دست خودم نیست دست خودم

باشه دوست دارم بمیرم ولی نبینم مریم من کنارم نیست

چه شبای باگریه تاصبح بیدارنبودم

چه شبای که خوابشوندیدم

حالاهم چندروزه هرروزمی بینمش...

من یه سال قبل یه وبلاگ داشتم به اسم عاشق مریم خیلی

خوب بود٬خیلی اما پاکش کردم تا بتونم خود مریم روهم فراموش

 کنم من به مریم گفتم باشه ازت خواهش میکنم دیگه بازنامه

 نده بزارفراموشت کنم اون٬ اون زمان می گفت یکی رودوست

دارم اما حالا نمیدونم٬ من با دوست مریم مهدیه رفیق شدم تا

باکمکش بتونم مریم روازذهنم بیرون کنم اما بعدازمدتی دیدم نه

تنهافراموشش نکردم بلکه ازندیدنش دارم ذره ذره آب میشم مریم

 خودش میره پیش مهدیه باهم حرف میزنن ولی بازازمهدیه

نپرسیدم که به هم چی گفتن بعد هرچی مهدیه زنگ میزد یا اس

 میداد یامیگفت بیا ببینمت اصلا نمی رفتم تااینکه خودش خسته

 شد بهم اس داد گفت حسن من همه چیزروبه مامانم گفتم

رفیق شدن من باتواشتباه بود هرکاری میکنم هرغلطی میکنم

نمی تونم مریم روفراموش کنم

ولی آخه چرا ؟

همه چیز راه حل داره به جوزاینکه من عاشق مریم شدم

بخدا حاظرم تمام زندگی خودموبدم فقط وفقط مریم جون کنارم

باشه همین خدا خواسته زیادیه ؟

خیلی سعی کردم فراموشش کنم هرکاری هم کردم ولی نشد که نشد

 

 

پنج شنبه ۶/۵/۱۳۹۰

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/05/06ساعت 22:26  توسط حسن  | 

خاطره...2

سلام...

من بعد ازچند ماه دوباره برگشتم روزی که می خواستم برم فکرنمی کردم که برگردم ولی حالا هم دوستم باعث برگشتن من شد می خواست وب بسازه بهش یاددادم بعد گفتم برم ببینم چه خبره امدم  بعد به خودم گفتم خوب باشم کجابرم ازاینجا بهتر .

توی این چند سال خیلی سختی کشیدم وقتی حالا فکرمی کنم به خودم می خندم که چرااینقدردیونه بودم

 چرا این کارهاروانجام میدادم .دلیل اینکارام چی بود

چرا هیچ چیزی توی این دنیابرام مهم نبود

ولی حالا همه چیزبرام مهم شد ولی توی کارهای که نباید برم میرم دیگه مثل قبل اول فکرمی کردم بعد یه کاری انجام می دادم نیستم کارام برعکس شده

عزیزان یه خورده بانظرهای خوب خودتان کمکم کنید

وهرروزهم میام پیش شما

خیلی سخته ساعت ها توی خیالت باکسی حرف برنی ولی اون پیش یکی دیگه باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/02/19ساعت 18:59  توسط حسن  | 

خاطرات...1

من اول خیلی دوست داشتم مطلب های جدید بنویسم ولی حالا می خواهم بنویسم نمی توانم .حالا خیلی خوش حالم چون داداشم داره ازدواج می کنه ازچندین سال قبل به همدیگر علاقه داشتند با کلی سختی وناراحتی تازه بهم رسیدند من وقتی خواهرم عروس شد خیلی کوچیک بودم ولی حالا داداشم برای خودم....

حالا دیگه داداشم رفت وتنهای تنهاشدم یکی ازدوستام گفت هنوزهم عاشقی گفتم آره عاشق عشق دیونه بازی خودم هستم امروزبعد ازظهرباید بریم عروس خانم روبیاریم خونه خودمان چه زندگیه آدم دختربزرگ کنه حالا شوهرکنه بره خنده داره مگه نه.....

حالا تمام اشنایان میگن انشاالله عروسی خودت میگم اگه خدا قبول کنه ۵۰سال بعدمن یکی رودوست داشتم که اون برام پرشد حالاهم من ازدواج معنی نداره .نمی دانم عروس خانم روچی صدابزنم به اسمش یازن داداش ازیه طرف شادم خیلی ولی ازدرون خرابم خیلی

+ نوشته شده در  جمعه 1389/12/13ساعت 12:16  توسط حسن  | 

شعر 1

ساده بودم،تو نبودی،باران بود.
در کوچه تنهایی،زیر سایبان وحشت،از خیس شدن فرار میکردم.
در انتهای کوچه،_تک درخت غربت!_ صدایم کرد.
در جستجوی تو آن شب،زیر باران،بوی نمناک جدایی را!
از شاخه درخت غربت چیدم.
باز هم در پی ات ،سرتاسرخیابان غم را گشتم.
ساده بودم،تو نبودی ،باران بود.
ولی هنوز،به دنبال گمشده ام ،هر شب کوچه ها را میگردم،
حتی ، زیر باران.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/12/05ساعت 19:10  توسط حسن  |